<

Thursday, March 12, 2009

سیاه و کوتاه و خیس


موهایم، سیاه و کوتاه و خیس
سشوار که بالا و پایین می رود
باد در علفزار می پیچد


Friday, December 05, 2008

روزهایی که بر صندلی کنار پنجره گریستم

روزهایی که بر صندلی کنار پنجره گریستم
روزهای آفتاب
روزهای ابر
روزهای مینا تو می توانی
روزهای جنگ
روزهای همسایه ها پشت پنجره
روزهای نفرین بر هر که که هست
روزهای عکس بابا پشت شیشه مصمم
روزهای چیست فلسفه خلقت
روزهای طولانی، روزهای کوتاه
روزهای ساعت شد دوازده، شد یک، کی نهار می خوریم پس
روزهای عمرم
گذشت
کند، کند، عین لاک پشت
عین خرگوش
به آنی جست زد، گذشت
و اکنون
روزهای دیگری در پیش است

Sunday, March 02, 2008

!کجاست؟

کجاست آنکه بیاید
بگوید ول کن
چسبیدی به چی
تا کی این‌همه فکر
که سردرد بگیری
دنیا همان باشد که هست
همه همان که بودند
همان‌ها که نفهمیدند
حالا تو خودت را جر بده
که چی

کجاست آنکه بیاید
بگوید ول کن بابا
عدالت، همه کشک است
و اینکه تو را بفهمند در خواب است
این‌قدر در کله‌ات ور نرو با این لشکر حماقت
دادوفریادهای خیالی به گوش باد هم نمی‌رسد
چه برسد به گوش آنکه ای کاش سر به تنش نباشد

کجاست آنکه بیاید
با مته در مخم فرو کند
گوووووووووووووووووور بابای هرچه هست و نیست
ول کن تا هستی
که تا قسمت بشود نباشی
کلی راه است
گه نزن به آش نطلبیده‌ی خاله

کجاست آنکه بیاید
جای من در کله‌ام
که من بروم بخوابم
این‌قدر هی مجبور نباشم که باشم
که لجن هم بزنم و شما شنا کنید
شلپ شلپ

کجاست آنکه بیاید
این صدا را ببرد
بگوید خفه
بعد من یک نفس راحت بکشم
بگویم آخیییییییییییییش
و چراغ‌ها خاموش شود و پرده و تمام

Tuesday, January 15, 2008

... هوا سرد است

هوا سرد است و یار از من چغندر پخته می خواهد
!!خیالش کرده است این سگ پدر من گنج قارون زیر سر دارم
برگرفته از واگویه های یک شازده ی قجری که چون ما خرش در گل سرما گیر کرده بود، چه گیرکردنی
!

Friday, January 11, 2008

... هیچ

... من جام جم ام، ولی چو بشکستم هیچ

Saturday, January 05, 2008

!!هی خانوم

بر در ارباب بی مروت دنیا
!چند نشینی که خواجه کی به در آید؟
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
در نظر رهرویی که در گذر آید
!ای خانوم درودیان

Friday, December 14, 2007

!!!سعدی تو کیستی

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه ی کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم